تبليغاتX
یاس های وحشی
 

ماه با روشنی اش مرا صدا کرد

    ابر با گریه اش نوایی از دل سر داد

   آسمان با صدایی مهیب مرا صدا کرد

    اما من همچنان غرق در خواب مستی بودم

   تو ، تک ستاره ام در آسمان، نفس کشیدی

   و من چشمانم باز شد و  مستی ام  مست تر شد

   خواب مرا دزدیدی در آن لحظه که خواب چشمانت را دیدم

گفتم نور چشمم،بیا.

    آبی شد،روشن شد،مست و پر فروغ شد  آسمان قلبم

    در آن هنگام که گفتی چشم.

    من برایت:

       زیباترین غزلها را نوشتم

           قشنگترین تصنعات دستم را ساختم

               رنگارنگترین لباسهایم را آماده کردم

     و با اشک شوق نشستم به انتظاری شیرین.........

     چشمانم ویران شدند اما

                                          تو نیامدی.

    اندک اندک آسمان قلبم تاریک شد،

     کاش آن لحظه که گفتی چشم،ساعت عشق می ایستاد.

     تو گفتی نمی آیی و من خالی از جان شدم

     غزلها و.... را به خاک سپردم ، دیگر نخواهم گفت بیا،هرگز.

     آسمان قلبم با مستی وداع کرد و خاموش شد.

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 22:9 توسط نازگل |

خواستم عشق رو تو دستام بگیرم ، ولی جا نشد.

پس گذاشتمش تو جیبم ، ولی جا نشد.

در کیفم رو باز کردم ، ولی جا نشد.

تصمیم گرفتم ببرمش تو اتاق ، ولی جا نشد.

بنابر این یه خونه براش گرفتم ، ولی جا نشد.

با خودم گفتم : یه باغ ! آره ! ولی جا نشد.

حتما تو کره زمین جا می شه ، ولی جا نشد.

پس گذاشتمش تو قلبم ، حالا دیگه جاش خوبه ،خوبه...

تازه می فهمم این که می گن دل آدم می تونه از دنیا هم بزرگتر باشه ، یعنی چی.

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 0:51 توسط نازگل |

نترس

زيرا كه من بهاي آزادي تو را پرداختم.

من تو را به نام صدا زده ام.

تو مال من هستي

هنگامي كه از آبهاي عميق عبور ميكني،من مراقب تو هستم.

هنگامي كه سيل مشكلات بر تو هجوم بياورد، نخواهم گذاشت كه غرق بشوي.

هنگامي كه از ميان شعله هاي تباهي عبور ميكني شعله هاي آن تو را نخواهد سوازند.

زيرا من خداوند،خداي مقدس تو هستم و تو را نجات مي دهم.

تمام دنيا را فداي تو ميكنم

زيرا تو براي من گرانبها و عزيز هستي

تو را دوست دارم

من تو را براي جلال خود آفريده ام.

 

دوستان عید مبعث بر همتون مبارک

نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:36 توسط نازگل |

قاصدک را در دست گرفتم

بوئیدم

بوی تو را می داد

هدیه ی باد را تا ابد زندانی اتاقم می کنم ..........

نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:7 توسط نازگل |
 

بخار لطیفی که از قلبم بر می خیزد

   با دیدن چشمانت لبخندی شد،با آرامشی که به من داد محبت شد

  و اکنون با نبودنش اشک نامیده  شد.....

    آری اشک، تنها قطره است که از دریا و شبنم گلها پاک و گرانبها تر است

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 22:32 توسط نازگل |

هنگامی که به چشمان قلبم خیره شدم،

           مهربانی خموش در عمق نگاهش را دزدیدم

                     و با التهابی عاشقانه

                                    تنها به تو تقدیمش کردم، بهترین

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 13:19 توسط نازگل |

و عشق هدیه ایست جاودانی.

و من چه عاجزانه افق های طلایی نگاهت را با هزار تمنا جستوجو می کنم

و قصه تنهایی را در آسمان آبی نگاهت در میان می گذارم.

نسیم اشکی که در نگاهت موج می زد،بارانی از عشق بود برای باغ رویاهایم،

ودلم چه بی قرار برای نگاه عاشقت می تپد.

در دل شب های تاریک وجودم به جستوجوی روشنایی شمع وجودت می گردم.

به آفتاب گردانی می مانم که هرصبح به امید آفتاب وجود تو سر از خواب بر می دارد.

و خوب می دانم بی تو گلبرگهای نازک وجودم راباد سرد خزان در هم فرو می ریزد و جوانه های ناشکفته امیدم به دور از تو می خشکد.

اما با این اوصاف می دانم قلبم کوچک تر از آنی است که ظرفیت خوبی های تو را داشته باشد.

اما در سکوت پر از فریاد خود می گریم و می گویم با همین قلب کو چک ، به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت دوستت دارم

*ت.ر. آزاده نجفی*

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 23:14 توسط نازگل |

 

 

مردی دختر سه ساله ای داشت.روزی مرد به خانه آمدو دید که دختر گران ترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است. مرد کودکش را به خاطر این کار تنبیه کرد و دخترک آن شب را با گریه به بستر رفت و خوابید.

روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید که دخترش بالای سرش ایستاده و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است .مرد تازه متوجه شد که آن روز  روز تولدش است .او با شرمندگی جعبه را از دخترش گرفت و او را بوسید.وقتی در جعبه را باز کرد با کمال تعجب دید که هیچ چیز در جعبه نیست..

مرد بار دیگر عصبانی شد و به دخترش گفت که جعبه خالی هدیه نیست و باید چیزی در آن قرار داد.اما دخترک با تعجب به او خیره شد و گفت که نزدیک به هزار بوسه در جعبه قرار داده ام تا هر وقت غمگین هستی یک بوسه از جعبه بیرون آوری و بدانی که دخترت چقدر دوستت دارد....

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:26 توسط نازگل |

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند خوشبختي. پولداري عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند.

همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند

در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!

قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست. اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن. ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.

عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟ غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.

عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.

در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.

از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!! سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد.

عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نشو تو را نجات خواهم داد.

عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت.

آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد. و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند.

عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد. دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد. تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟ هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.

عشق تشكر كرد وگفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟ دانائي گفت كه او زمان بود.

عشق با تعجب گفت: زمان ؟؟؟!!!

دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند .

روزها گذ شت و گنجشك با خدا هيچ نگفت

 

روزها گذ شت و  گنجشك با خدا هيچ نگفت.......

فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اينگونه مي گفت: مي آيد،من تنها گوشي هستم كه صدايش را مي شنوم و

يگانه قلبم كه دردهايش را در خود نگه ميدارد.

و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود

با من بگو از آن چه سنگيني سينه ي توست؛ گنجشك گفت:لانه ي كوچكي داشتم آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام ؛ تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود؟

چه مي خواستي از لانه ي محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغض راه بر كلامش بست.

سكوتي در عرش طنين انداز شد فرشتگان همه سر به زير انداختند

خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . آن گاه تو از كمين مار پر گشودي

گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود

خدا گفت: و چه بسيار بلا ها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به د شمني ام برخواستي

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.

هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.......

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:33 توسط نازگل |

تو ای طوفان غرور

تو ای بادهای سهمگین زندگی

غوغا کنید

و به سختی بر پیکر آرزوهای من تازیانه و شلاق بزنید

تو ای طوفان عشق

هر آنچه می خواهی تازیانه بر پیکرم بزن

دل مرا مثل تخته پاره ای در دریاهای بزرگ

مغروق کن و به ناله هایش هنگام مرگ نوجه مکن

تو ای آتش سوزان عشق

قلب و دلم را بسوزان و اعتنائی

به زنده زنده سوختنشان نکن

بی رحم شوید ای همه،

ای بادها،ای آتش،ای طوفان!

ای طوفان

به باد فرمان بده به ساحل قلبم برسد

و این ساحل کوچک را جستجو کند

مبادا در آن اثری از عشق و محبت بیابد

آری غوغا کنید

تا دلم از آنچه عشق برایش به وجود آورده

بر خود بلرزد و به تنگ آید

و دیگر خود را به هیچ محبتی

به هیچ عشقی

تسلیم ننماید

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:16 توسط نازگل |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

wild-tulips

نازگل

wild-tulips

http://wild-tulips.blogfa.com

یاس های وحشی

یاس های وحشی

یاس های وحشی

همیشه با بدست اوردن اون کسی که دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی گاهی وقتا لازمه ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی. همه ی ما با اراده به دنیا می آییم با حیرت زندگی می کنیم و با حسرت می میریم. این است مفهوم زندگی, پس به خاطر غمهایت گریه مکن مگذار این زمین پست شنونده ی آواز غمگین دلت باشد.
"....افسوس آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم و آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم..." درآن دياري كه مردمانش عصا از كور مي دزدند من خوشدل محبت جستجو كردم، خيالي نيست

یاس های وحشی

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog